صفحه ی پنج
صفحه ی پنج

صفحه ی پنج

پرواز شماره سیزده


سه ، چهار هفته پیش بلدوزر اوردن، خونه رو بریزن پایین، بدو بدو سگ امو نجات دادم ، پریدم تو خونه و درارو قفل کردم،بهش زنگ زدم ، اومد ، همینطور که داشتیم فکر میکردیم چطوری باید از زیر اوار و خرابه ها دربیایم ، دونه دونه اجرها میریخت ولی ما میخندیدیم ، خاک روی سرمون اوار شده بود اما تند تند راه های مختلف پیدا میکردیم ، خونه خراب شده، حساب بانکیم خالیه، نمیشه دنبال جا گشت ، حتی نمی دونم کجا میشه رفت. نشستم لای کارتن ها و خاک ها ، گفتم فدای سرم ، هزار بار همینجا بودی ، سر پا میشی،تنها دل خوشیم؟ این که بود.

تمام مسیر رو دویدیم، تمام نقشه ها رو گشتیم، الان چمدون هاش رو بسته، باید یه فرار بزرگ کنه، فراری که احتمالا من به گرد پاش هم نرسم. بین خاک ها ی روی موهام، ظرف های شکسته ام، لباسایی که ریختم توی کیسه زباله های مشکی و ابی نشستم و میدونم اگه بره جا موندم، این بار بد جا موندم، جایی که اماده اش نبودم،پشت ام خالی شده، میخوام برم بدوم برسم به گرد پاش، حتی کفش ندارم،حتی این بار پا برهنه هم نمیتونم بدوم…